تبليغاتX
فقط ××اس ام اس××"پیامک"

فقط ××اس ام اس××"پیامک"

هر چی اس ام اس می خواهی اینجا هست

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم مرداد 1387ساعت 22:28  توسط رویا  | 

...

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم مرداد 1387ساعت 22:24  توسط رویا  | 

دوستت دارم..

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم مرداد 1387ساعت 22:21  توسط رویا  | 

الهی..

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم مرداد 1387ساعت 22:18  توسط رویا  | 

       ببخشید این چند وقت نبودم ...    اما حالا اومدم که باشم                                                                  

وقتي تنها شده بودمتو نشستي توي قلبم

وقتي زخمي شده بودمتو بودي مرهم دردم

توي اوج بي كسي هاتو شدي همه كس من

وقتي غمگين شده بودمتو شدي دلواپس من

وقتي كه ترانه هاموبراي تو مي نوشتم

تو فقط مي فهميديتوي شعرهام چي نوشتم

تو واسه دلخوشي مناز همه دنيا گذشتي

واسه آرامش قلبمدر كنار من نشستي

اگه تو هرگز نبوديمن از غصه مي مردم

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم مرداد 1387ساعت 22:15  توسط رویا  | 

رازهای نگفته..

صبر را که به زمانه ديدم روزها گذشتند و رفتند اما، تو آمدی

به خيالم آن لحظه زيبا بودی و دلنشين ـ لبخنده ات را می ديدم ـ چه حرف هايی که نداشتم

چه دلتنگی ها چه شکوه ها و شکايت ها و چه بغض های فروخورده ای در انتظار مرهمْ شانه ای...

يادش به خير، پيشترها با خود عهد بسته بودم بغض ها را بگریانم در پيش ديدگانت

دم مزن اما، تو که آمدی گفتی اين چه رسمی ست

همه حرف هايت شکوه و گلايه؟ چندی که گذشت. گفتی چرا سکوت...

چه بگويم نازنين؟ من نه آنم که حرف ها و سخن های دلنشين داشت، و نه آن ديگری که...

بگذريم... مگر نمی دانی؟ دير زمانی ست که شادی به کالبدم خدانگهدار گفته ا ست

همچون کيمياگری ديروز را به امروز و امروز را به فردا تبديل می کنم

چه وحشتناک اما آیا می ماند؟... فردا همانند دیروز بود و هست

نه،نه نازنين من انتظار شور و شادی از من انتظاریست عبث و بيهوده

چه بهتر که در اين سر مستی و شادمانی ات تنها باشی مرا چه به پايکوبی و قهقهه های مستانه

اما، مهر من اگر روزی دلت هوای غروب کرد و گرفت،

و يا اگر روزگاری دلت را نامردمانی بی رحمانه شکستند به ياد آور به ياد آور مرا

به ياد آور که بازوانم در انتظار به آغوش کشيدنت گشوده مانده اند

به ياد آور شانه ای هست ـ هر چند نحيف و هر چند که خوشايندت نباشد ـ

شانه ای که دير زمانی ست ترنم ضربه های گنگ شقيقه ات را به ياد نمی آورد

زيبای من همچون روزهای گذشته مرا از خاطر نبر جايی، آن گوشه های ذهنت، مرا دفن کن

نه شاعرانه تر اين است که بگويم مرا به خاک بسپار اما مرا چه به شاعری؟ ! نه!

منی که سخنی جز سکوت ندارم تنها اين را بدان، اميد من " سکوت من پر بود از رازهای نا گفته..."

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 11:5  توسط رویا  | 

خیلی آرامم

 

 

خیلی آرامم ،از اینکه در کنارمی خوشحالم !

اینک که دستان گرمت درون دستهای من است ، سرت بر روی شانه های من است

شاید چشمهای خیسم را نبینی اما میتوانی حس کنی که شانه هایت خیس است!

من نیز مثل تو از فردا میترسم ، من نیز مثل تو میترسم تو را از دست بدهم و تنها

خاطرات در کنار هم بودن بر جا بماند ! خاطره هایی که یاد آنها مرا دیوانه میکند!

اینک که در آغوش مهربانت هستم ، خیلی آرامم ، کاش ثانیه ها در همین لحظه که تو در

کنارمی بایستد حتی یک ثانیه نیز جلو نرود !

این لحظه را برای همیشه و تا ابد میخواهم ، تو را از همین لحظه و برای همیشه

میخواهم .....

حتی فکر اینکه یک لحظه نیز بدون تو باشم مرا پریشان میکند !

نه عزیزم بدون تو هرگز ! بدون تو نه مهتاب برایم نورانیست و نه خورشید برایم

آفتابیست!

نه ستاره ای در آسمان قلبم میدرخشد و نه بارانی در کویر دلم می بارد !

سخت است بی تو بودن ، تلخ است دور از تو بودن ، محال است بی تو نفس کشیدن!

با تو نفس کشیدن ، در این ثانیه ، در این لحظه که در کنارمی شیرین است ، چقدر این

لحظه زیباست ، خاطره ایست به یادماندنی !

کاش امروز همان فردای ما بود ، کاش امروز که تو در کنارمی همان لحظه آخر زندگی ام

بود ! دلم میخواهد این لحظه بمیرم ، تا از عشق تو مرده باشم تا در آغوش تو از این دنیا

رفته باشم !

نرو از کنارم ، سرت را بگذار بر روی شانه هایم ، بگو هر چه دل تنگت میخواهد !

میدانم که دلتنگی ، میدانم که دلت همیشه با من است ، به من امید بده تا با امید تو

عاشقانه زندگی کنم !

با تو بودن را از امروز تا لحظه مرگ میخواهم ، بی تو بودن را هیچگاه ، حتی یک لحظه

نیز باور ندارم !

خیلی آرامم ، از اینکه در کنارمی شادابم

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 12:29  توسط رویا  | 

باز هم می نویسم...

 

باز هم مینویسم از اشک

باز از تو مینویسم ، از غم دلتنگی ات !

مینویسم که دلم هوایت را کرده است ، کاش تو را میدیدم ، به چشمهایت خیره میشدم

و با تو درد دل میکردم !

باز هم مینویسم از عشق ، از احساسی که من نسبت به تو دارم !

احساسی به لطافت دستهای مهربانت ، به پاکی قلبت و به قشنگی لحظه دیدار !

حالا که دلتنگم ، حالا که بغض گلویم را گرفته و راهی جز اشک ریختن ندارم ،پس باز هم

مینویسم از اشک !

همان قطره پاکی که از چشمهای خسته ام سرازیر میشود ! قطره ای که از درون آن

میتوان یک عالمه محبت و عشق دید !

قطره ای که درونش دلتنگیست ، غم عاشقیست ، آری همان اشک ، همانی که در

لحظه دیدار بر روی گونه هایم دیدی !

پرسیدی که این چیست ؟ با اینکه میدانستم میدانی اشک است ، اما گفتم که چیزی

نیست !

با دستهای مهربانت اشکهای رو گونه ام را پاک کردی و مرا آرام کردی !

برای نوشتن لحظه ای اشک ریختن باید صدها بار کاغذ سفید دفترم را پاره پاره کنم،

آنگاه که از این احساس زیبا مینویسم چشمهایم شروع به اشک ریختن میکند ،

اشکهایی که بر روی صفحه سفید کاغذ میریزد ! اما آیا کسی فهمید که اینها اشک

است؟

چرا اشک؟ دلم گرفته است به خدا دلتنگ یارم ! برای یک لحظه نگاه به چشمهایش !

احساسی را زیباتر از اشک ریختن در لحظه های عاشقی ندیده ام ، اگرچه زیباست اما

از درون تلخ تلخ است !

باز هم مینویسم از اشک ، تا ببینی ، بخوانی و بدانی که طاقت یک لحظه دوری ات را

ندارم !

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 12:24  توسط رویا  | 

فرشته

 

یکی بود و یکی نبود در قدیم

فرشته ی کوچیکی اومد زمین

زمستون بود و همه جا برف و یخ

بوران تند بود و سرمای سخت

فرشته ی کوچیک ما تنها بود

ولی بهار توی چشاش پیدا بود

دل رو به دریا زدش و رفت و رفت

کاشکی کمکش بکنه شانس و بخت

تا که رسید به یه قصر باشکوه

ساخته بودن اون رو بالای کوه

حاکم اون شهر پول و برده داشت

ولی هیچ کس رو جز خودش دوست نداشت

فرشته  خانم به قصره رسید

روشنی صبح فردا رو دید

ولی اگه میدونست که پادشاه

پر از نیرنگ بود و ظلم و گناه

میذاره اون کوچولو رو پشت در

تا که بشه توی سرما در به در

باز سرمای زمستون لج میکرد

راش رو به یه سوی دیگه کج میکرد

فرشته خانم وا کن چشماتو

بیرون بریز تو همه اون غم هاتو

تو کجا و دنیای سرما کجا؟!

بهتر نبود می موندی همون بالا؟

اینجا همه بورانه و برف و یخ

تو اومدی و کارخودتو کردی سخت

اگه پی بهار اومدی عزیز

ما یه عمر گشتیم،تو نگرد که نیست...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 12:1  توسط رویا  | 

عکس های عاشقانه ((سری 13))

 
+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم تیر 1387ساعت 0:34  توسط رویا  | 

دوست خواهم داشت...

 

خواهم آمد سر هر ديواري ، ميخكي خواهم كاشت.


پاي هر پنجره اي ، شعري خواهم خواند
.


هر كلاغي را ، كاجي خواهم داد
.


مار را خواهم گفت : چه شكوهي دارد غوك
!


آشتي خواهم داد
.


آشنا خواهم كرد
.


راه خواهم رفت
.


نور خواهم خورد
.
دوست خواهم داشت.

دوست خواهم داشت

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم تیر 1387ساعت 0:26  توسط رویا  | 

سلام

سلام

من رویام   نویسنده جدید وب ...۱۵ سالمه ...و اهواز زندگی می کنم.

قرار شده که تو قسمت عاشقانه ها آپ کنم .

                                                    فکر میکنم کافی باشه....

                                                           

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 15:51  توسط رویا  |