تبليغاتX
فقط ××اس ام اس××"پیامک"

فقط ××اس ام اس××"پیامک"

هر چی اس ام اس می خواهی اینجا هست

غریبی و اسیری چاره یره

سه غم آمد به جانم هر سه یکبار

                                      غریبی و اسیری و غم یار

غریبی و اسیری چاره یره

                                       غم یا رو غم یارو غم یار

اگر دورم زدیدارت

دلیل بی وفایی نیست

وفا آنست که نامت را

همیشه زیر لب دارم

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت 1:19  توسط رضا ب  | 

حدس

 

و حدس می زنم شبی مرا جواب میکنی

                                                  و قصر کو چک دل مرا خراب میکنی

 سر قرار عاشقی همیشه دیر کرده ای

                                                  ولی برای رفتنت عجب شتاب میکنی

من از کنار پنجره تو را نگاه میکنم

                                                  و تو به نام دیگری مرا خطاب میکنی

چه ساده در ازای یک نگاه پاک و ماندنی

                                                  هزار مرتبه مرا ز خجلت آب میکنی

به خاطر تو من همیشه با همه غریبه ام

                                                 تو کمتر از غریبه ای مرا حساب میکنی

و کاش گفته بودی از همان نگاه اولت

                                              که بعد من دوباره دوست انتخاب میکنی..

 

 

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم مرداد 1387ساعت 18:13  توسط رضا ب  | 

خواب

خواب دیدم یک غریبه یک نفر را زیر کرد

                                            رفتنت خواب پریشان مرا تعبیر کرد

               

کاش تو که آسمون شدی من مثل دریا میشدم

                          عکست می افتاد روی موج من با تو تنها میشدم

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم مرداد 1387ساعت 18:2  توسط رضا ب  | 

       ببخشید این چند وقت نبودم ...    اما حالا اومدم که باشم                                                                  

وقتي تنها شده بودمتو نشستي توي قلبم

وقتي زخمي شده بودمتو بودي مرهم دردم

توي اوج بي كسي هاتو شدي همه كس من

وقتي غمگين شده بودمتو شدي دلواپس من

وقتي كه ترانه هاموبراي تو مي نوشتم

تو فقط مي فهميديتوي شعرهام چي نوشتم

تو واسه دلخوشي مناز همه دنيا گذشتي

واسه آرامش قلبمدر كنار من نشستي

اگه تو هرگز نبوديمن از غصه مي مردم

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم مرداد 1387ساعت 22:15  توسط رویا  | 

رازهای نگفته..

صبر را که به زمانه ديدم روزها گذشتند و رفتند اما، تو آمدی

به خيالم آن لحظه زيبا بودی و دلنشين ـ لبخنده ات را می ديدم ـ چه حرف هايی که نداشتم

چه دلتنگی ها چه شکوه ها و شکايت ها و چه بغض های فروخورده ای در انتظار مرهمْ شانه ای...

يادش به خير، پيشترها با خود عهد بسته بودم بغض ها را بگریانم در پيش ديدگانت

دم مزن اما، تو که آمدی گفتی اين چه رسمی ست

همه حرف هايت شکوه و گلايه؟ چندی که گذشت. گفتی چرا سکوت...

چه بگويم نازنين؟ من نه آنم که حرف ها و سخن های دلنشين داشت، و نه آن ديگری که...

بگذريم... مگر نمی دانی؟ دير زمانی ست که شادی به کالبدم خدانگهدار گفته ا ست

همچون کيمياگری ديروز را به امروز و امروز را به فردا تبديل می کنم

چه وحشتناک اما آیا می ماند؟... فردا همانند دیروز بود و هست

نه،نه نازنين من انتظار شور و شادی از من انتظاریست عبث و بيهوده

چه بهتر که در اين سر مستی و شادمانی ات تنها باشی مرا چه به پايکوبی و قهقهه های مستانه

اما، مهر من اگر روزی دلت هوای غروب کرد و گرفت،

و يا اگر روزگاری دلت را نامردمانی بی رحمانه شکستند به ياد آور به ياد آور مرا

به ياد آور که بازوانم در انتظار به آغوش کشيدنت گشوده مانده اند

به ياد آور شانه ای هست ـ هر چند نحيف و هر چند که خوشايندت نباشد ـ

شانه ای که دير زمانی ست ترنم ضربه های گنگ شقيقه ات را به ياد نمی آورد

زيبای من همچون روزهای گذشته مرا از خاطر نبر جايی، آن گوشه های ذهنت، مرا دفن کن

نه شاعرانه تر اين است که بگويم مرا به خاک بسپار اما مرا چه به شاعری؟ ! نه!

منی که سخنی جز سکوت ندارم تنها اين را بدان، اميد من " سکوت من پر بود از رازهای نا گفته..."

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 11:5  توسط رویا  | 

خیلی آرامم

 

 

خیلی آرامم ،از اینکه در کنارمی خوشحالم !

اینک که دستان گرمت درون دستهای من است ، سرت بر روی شانه های من است

شاید چشمهای خیسم را نبینی اما میتوانی حس کنی که شانه هایت خیس است!

من نیز مثل تو از فردا میترسم ، من نیز مثل تو میترسم تو را از دست بدهم و تنها

خاطرات در کنار هم بودن بر جا بماند ! خاطره هایی که یاد آنها مرا دیوانه میکند!

اینک که در آغوش مهربانت هستم ، خیلی آرامم ، کاش ثانیه ها در همین لحظه که تو در

کنارمی بایستد حتی یک ثانیه نیز جلو نرود !

این لحظه را برای همیشه و تا ابد میخواهم ، تو را از همین لحظه و برای همیشه

میخواهم .....

حتی فکر اینکه یک لحظه نیز بدون تو باشم مرا پریشان میکند !

نه عزیزم بدون تو هرگز ! بدون تو نه مهتاب برایم نورانیست و نه خورشید برایم

آفتابیست!

نه ستاره ای در آسمان قلبم میدرخشد و نه بارانی در کویر دلم می بارد !

سخت است بی تو بودن ، تلخ است دور از تو بودن ، محال است بی تو نفس کشیدن!

با تو نفس کشیدن ، در این ثانیه ، در این لحظه که در کنارمی شیرین است ، چقدر این

لحظه زیباست ، خاطره ایست به یادماندنی !

کاش امروز همان فردای ما بود ، کاش امروز که تو در کنارمی همان لحظه آخر زندگی ام

بود ! دلم میخواهد این لحظه بمیرم ، تا از عشق تو مرده باشم تا در آغوش تو از این دنیا

رفته باشم !

نرو از کنارم ، سرت را بگذار بر روی شانه هایم ، بگو هر چه دل تنگت میخواهد !

میدانم که دلتنگی ، میدانم که دلت همیشه با من است ، به من امید بده تا با امید تو

عاشقانه زندگی کنم !

با تو بودن را از امروز تا لحظه مرگ میخواهم ، بی تو بودن را هیچگاه ، حتی یک لحظه

نیز باور ندارم !

خیلی آرامم ، از اینکه در کنارمی شادابم

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 12:29  توسط رویا  | 

باز هم می نویسم...

 

باز هم مینویسم از اشک

باز از تو مینویسم ، از غم دلتنگی ات !

مینویسم که دلم هوایت را کرده است ، کاش تو را میدیدم ، به چشمهایت خیره میشدم

و با تو درد دل میکردم !

باز هم مینویسم از عشق ، از احساسی که من نسبت به تو دارم !

احساسی به لطافت دستهای مهربانت ، به پاکی قلبت و به قشنگی لحظه دیدار !

حالا که دلتنگم ، حالا که بغض گلویم را گرفته و راهی جز اشک ریختن ندارم ،پس باز هم

مینویسم از اشک !

همان قطره پاکی که از چشمهای خسته ام سرازیر میشود ! قطره ای که از درون آن

میتوان یک عالمه محبت و عشق دید !

قطره ای که درونش دلتنگیست ، غم عاشقیست ، آری همان اشک ، همانی که در

لحظه دیدار بر روی گونه هایم دیدی !

پرسیدی که این چیست ؟ با اینکه میدانستم میدانی اشک است ، اما گفتم که چیزی

نیست !

با دستهای مهربانت اشکهای رو گونه ام را پاک کردی و مرا آرام کردی !

برای نوشتن لحظه ای اشک ریختن باید صدها بار کاغذ سفید دفترم را پاره پاره کنم،

آنگاه که از این احساس زیبا مینویسم چشمهایم شروع به اشک ریختن میکند ،

اشکهایی که بر روی صفحه سفید کاغذ میریزد ! اما آیا کسی فهمید که اینها اشک

است؟

چرا اشک؟ دلم گرفته است به خدا دلتنگ یارم ! برای یک لحظه نگاه به چشمهایش !

احساسی را زیباتر از اشک ریختن در لحظه های عاشقی ندیده ام ، اگرچه زیباست اما

از درون تلخ تلخ است !

باز هم مینویسم از اشک ، تا ببینی ، بخوانی و بدانی که طاقت یک لحظه دوری ات را

ندارم !

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 12:24  توسط رویا  | 

فرشته

 

یکی بود و یکی نبود در قدیم

فرشته ی کوچیکی اومد زمین

زمستون بود و همه جا برف و یخ

بوران تند بود و سرمای سخت

فرشته ی کوچیک ما تنها بود

ولی بهار توی چشاش پیدا بود

دل رو به دریا زدش و رفت و رفت

کاشکی کمکش بکنه شانس و بخت

تا که رسید به یه قصر باشکوه

ساخته بودن اون رو بالای کوه

حاکم اون شهر پول و برده داشت

ولی هیچ کس رو جز خودش دوست نداشت

فرشته  خانم به قصره رسید

روشنی صبح فردا رو دید

ولی اگه میدونست که پادشاه

پر از نیرنگ بود و ظلم و گناه

میذاره اون کوچولو رو پشت در

تا که بشه توی سرما در به در

باز سرمای زمستون لج میکرد

راش رو به یه سوی دیگه کج میکرد

فرشته خانم وا کن چشماتو

بیرون بریز تو همه اون غم هاتو

تو کجا و دنیای سرما کجا؟!

بهتر نبود می موندی همون بالا؟

اینجا همه بورانه و برف و یخ

تو اومدی و کارخودتو کردی سخت

اگه پی بهار اومدی عزیز

ما یه عمر گشتیم،تو نگرد که نیست...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 12:1  توسط رویا  | 

قصه جدایی

ای کاش نمی سرودم قصه تلخ جدایی را

ای کاش نمیدیدم چشمان غبار آلود و غم گرفته دوری از تو را

ای کاش نیست میشدم و لحظه بدون با تو بودن را حس نمیکردم

ای کاش دور بودم و نمیشنیدم صدای تپش قلبت را

ای کاش کور بودم و نمیدیدم چشمان غم آلودت را

و این دل من است تنها و غم گرفته که فقط با نام تو به کار می افتد  

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم تیر 1387ساعت 11:16  توسط رضا ب  | 

دوست خواهم داشت...

 

خواهم آمد سر هر ديواري ، ميخكي خواهم كاشت.


پاي هر پنجره اي ، شعري خواهم خواند
.


هر كلاغي را ، كاجي خواهم داد
.


مار را خواهم گفت : چه شكوهي دارد غوك
!


آشتي خواهم داد
.


آشنا خواهم كرد
.


راه خواهم رفت
.


نور خواهم خورد
.
دوست خواهم داشت.

دوست خواهم داشت

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم تیر 1387ساعت 0:26  توسط رویا  | 

دو شعر مخصوص روز مادر

شعر بسیار زیبا برای مادر . تقدیم به تمام مادران عزیز .

یاد دارم کودکی بودم خرد
با صدای گرم مادر
هر صبحدم
در میان بستری نرم و تمیز
می گشودم چشم بر نور سفید
می گشودم دل بر نور امید
یاد دارم سفره خانه ما
بوی سنت می داد
داخل خانه ما
جلوه ای زیبا داشت
از زن ایرانی
جلوه ای از یک شمع
ذره ذره می سوخت
و نداشت پرو ایی
که به آخر برسد
کودکم هوش بدار
قبر مادر اینجاست
جای مادر خالیست
دل من تنگ شده
مادرم دیگر نیست


شد صفحه روزگار تیره
تا دفتر من گشود مادر
از هستی من، نشانه ای نیست
خود بودن من چه بود، مادر
ناموخت مرا زمانه درسی
رندانه ام آزمود، مادر
من در یتیم و گردش چرخ
از دست توام ربود مادر
در دامن روزگارم افکند
از دامن خود چه زود مادر
حالیست مرا که گفتی نیست
گریم همه رود رود مادر
هر روز سپهر سفله داغی
بر داغ دلم فزود مادر
از اختر من شدست گویی
دریای فلک کبود مادر
این ابر منم کز آتش دل
بر چرخ شدم چو دود، مادر
با من همه بخت در ستیزاست
من خاستم، او غنود، مادر
ابریشم بخت من تهی گشت
یکباره ز تار و پود، مادر
این کودک درد آشنا را
ایکاش نزاده بود، مادر
شعریست که در غم تو، فرزند
با خون جگر سرود مادر

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 15:42  توسط رضا ب  | 

عاشق...

زمان خيلي كند است براي كساني كه انتظار مي‌كشند خيلي

سريع براي كساني كه مي‌ترسند خيلي طولاني براي كساني كه

اندوهگين‌اند خيلي كوتاه براي كساني كه شاد‌اند ولي براي كساني كه

عاشق‌اند زمان جاودانگي است
 

 

کاشکي هرگز نمي ديدم تورا...

کاش انتهاي اميد زندگي مي توانستم فراموشت کنم...

يا شبي چون آتش سوزان دل در فراز سينه خاموشت کنم...

کاش چون خواب گريزان از ديده ام نيمه شبها ياد رويت مي گريخت...

مرغ دل افسرده حال و بسته پر از ديار آرزويت مي گريخت...

کاش احساس نياز ديدنت از وجودم چون وجودت پر مي گرفت...

در دلم آتش نميزد آنگاه کاش آشب چشمهايم کور بود...

تا نسوزم در خزان آرزوها کاشکي هرگز نميديدم تو را

 

با دو دست خالي از عشق ديگه هيچ جا جاي من نيست

انگاري هيچ چيزي مرحم واسه اين زخماي تن نيست

من فراموش شدم و تو هنوزم تو نفسامي

رفتي بي من ولي انگارهرجا مي رم تو با هامي

رفتي گفتي خاطراتم جاي من واست مي مونه

كاشكي بودي و مي ديدي دلم از دوريت مي خونه

كاشكي اينطور دوستت نداشتم كه بگم بي تو نمي شه

كاشكي دلت سنگي نبود و دل من مثله يه شيشه

كاش فقط يه روز ديگه بي تو من دووم بيارم

تابتونم بازم عشق تو رو رو چشام بزارم

 

 

من باتوام هرجا که باشي
حتي اگر باهم نباشيم
حتي اگر يک لحظه يک روز
باهم دراين عالم نباشيم

   

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387ساعت 12:54  توسط رضا ب  | 

عشق ابدی

عشق  ابدی

پیرمردی  صبح  زود  از  خانه اش  بیرون  آمد.پیاده رو  در  دست  تعمیر  بود  به  همین  خاطر  در  خیابان  شروع  به  راه  رفتن  کرد  که  ناگهان  یک  ماشین  به  او  زد.مرد  به  زمین  افتاد.مردم  دورش  جمع  شدند  و  او  را  به  بیمارستان   رساندند.
پس  از  پانسمان  زخمها،پرستاران  به  او  گفتند  که  آماده  عکسبرداری  از  استخوانها  شود.پیرمرد  به  فکر  فرو  رفت.سپس  بلند  شد  و  لنگ لنگان  به  سمت  در  رفت  و  در  همان  حال  گفت  که  عجله  دارد  و  نیازی  به  عکسبرداری  نیست.
پرستاران  سعی  در  قانع  کردن  او  داشتند  ولی  موفق  نشدند.برای  همین  از  او  دلیل  عجله اش  را  پرسیدند.
پیرمرد  گفت::: زنم  در  خانه  سالمندان  است.من  هر  صبح  به  آنجا  می روم  و  صبحانه   را  با  او  می خورم.نمی خواهم  دیر  شود!
پرستاری  به  او  گفت:::شما  نگران  نباشید.ما  به  او  خبر  می دهیم  که  امروز  دیرتر  می رسید.
پیرمرد  جواب  داد:::متاسفم  او  بیماری  فراموشی  دارد  و  متوجه  چیزی  نخواهد  شد  و  حتی  مرا  هم  نمی شناسد.
پرستارها  با  تعجب  پرسیدند:::پس  چرا  هر  روز  صبح  برای  صرف  صبحانه  پیش  او  می روید  در  حالیکه  شما  را  نمی شناسد؟!
پیرمرد  با  صدای  غمگین  و  آرام  گفت:اما  من  که  می دانم  او  چه   کسی  است!

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387ساعت 16:23  توسط رضا ب  | 

ويكتور هوگو

قبل از هر چيز برايت آرزو ميكنم كه عاشق شوي ،
و اگر هستي ، كسي هم به تو عشق بورزد ،
و اگر اينگونه نيست ، تنهاييت كوتاه باشد ،
و پس از تنهاييت ، نفرت از كسي نيابي.
آرزومندم كه اينگونه پيش نيايد .......
اما اگر پيش آمد ، بداني چگونه به دور از نااميدي زندگي كني.
برايت همچنان آرزو دارم دوستاني داشته باشي ،
از جمله دوستان بد و ناپايدار ........
برخي نادوست و برخي دوستدار ...........
كه دست كم يكي در ميانشان بي ترديد مورد اعتمادت باشد .
و چون زندگي بدين گونه است ،
برايت آرزو مندم كه دشمن نيز داشته باشي......
نه كم و نه زياد ..... درست به اندازه ،
تا گاهي باورهايت را مورد پرسش قراردهند ،
كه دست كم يكي از آنها اعتراضش به حق باشد.....
تا كه زياده به خود غره نشوي .


و نيز آرزو مندم مفيد فايده باشي ، نه خيلي غير ضروري .....
تا در لحظات سخت ،
وقتي ديگر چيزي باقي نمانده است،
همين مفيد بودن كافي باشد تا تو را سرپا نگاه دارد .
همچنين برايت آرزومندم صبور باشي ،
نه با كساني كه اشتباهات كوچك ميكنند ........
چون اين كار ساده اي است ،
بلكه با كساني كه اشتباهات بزرگ و جبران ناپذير ميكنند .....
و با كاربرد درست صبوريت براي ديگران نمونه شوي.
و اميدوارم اگر جوان هستي ،
خيلي به تعجيل ، رسيده نشوي......
و اگر رسيده اي ، به جوان نمائي اصرار نورزي ،
و اگر پيري ،تسليم نا اميدي نشوي...........
چرا كه هر سني خوشي و ناخوشي خودش را دارد و لازم است
بگذاريم در ما جريان يابد.
اميدوارم سگي را نوازش كني ، به پرنده اي دانه بدهي و به آواز يك
سهره گوش كني ، وقتي كه آواي سحرگاهيش را سر ميدهد.....
چراكه به اين طريق ، احساس زيبايي خواهي يافت....
به رايگان......
اميدوارم كه دانه اي هم بر خاك بفشاني .....
هر چند خرد بوده باشد .....
و با روييدنش همراه شوي ،
تا دريابي چقدر زندگي در يك درخت وجود دارد.
به علاوه اميدوارم پول داشته باشي ، زيرا در عمل به آن نيازمندي.....
و سالي يكبار پولت را جلو رويت بگذاري و بگويي :
" اين مال من است " ،
فقط براي اينكه روشن كني كدامتان ارباب ديگري است !
و در پايان ، اگر مرد باشي ،آرزومندم زن خوبي داشته باشي ....
و اگر زني ، شوهر خوبي داشته باشي ،
كه اگر فردا خسته باشيد ، يا پس فردا شادمان ،
باز هم از عشق حرف برانيد تا از نو بيآغازيد ...

اگر همه اينها كه گفتم برايت فراهم شد ،
ديگر چيزي ندارم برايت آرزو كنم ...

ويكتور هوگو
+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387ساعت 15:38  توسط رضا ب  | 

حرفهایی که باید زد

تا حال حرف زدن زبان را می شنیدم، حرف زدن قلم را می خواندم، حرف زدن اندیشیدن را، حرف زدن خیال را و حرف زدن تپش های دل را، حرف زدن بی تابی های دردناک روح را، حرف زدن نبض را در آن هنگام که صدایش از خشم در شقیقه ها می کوبد و نیز حرف زدن سکوت را می فهمیدم ... ببین که چند زبان می دانم!

 

من می دانم که چه حرف هایی را با چه زبانی باید زد، من می دانم که هریک از این زبانها برای گفتن چه حرف هایی است.

حرف هایی است که باید زد، با زبان گوشتی نصب شده در دهان، و حرف هایی که باید زد اما نه به کسی، حرف های بی مخاطب، و حرف هایی که باید به کسی زد اما نباید بشنود. اشتباه نکنید، این غیر از حرف هایی است که از کسی می زنیم و نمی خواهیم که بشنود، نه، این که چیزی نیست. از اینگونه بسیار است و بسیار کم بها و همه از آن گونه دارند؛ سخن از حرف هایی است به کسی، به مخاطبی، حرف هایی که جز با او نمی توان گفت، جز با او نباید گفت، اما او نباید بداند، نباید بشنود، حرف های عالی و زیبا و خوب این ها است، حرف هایی که مخاطب نیز نا محرم است!

این چگونه حرف هایی است؟

این چگونه مخاطبی است؟

« دکتر علی شریعتی »

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387ساعت 15:32  توسط رضا ب  | 

فراموشی

 

فراموش شده ام در این دنیا عاشقان

فراموش شدم در دریاچه عشق

فراموشم کردی رفتی عزیزم

نذاشتی این دل من با تو باشه

فراموشم کردی از ذهنت

فراموش کردی حرف های من

فراموش کردی عشق منو

فراموش شدم عزیزم از ضیافت عشق

فراموش شد این دلم

فراموش شد این نگاه عاشقانه

فراموش شد این حرف های عاشقانه

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387ساعت 15:8  توسط رضا ب  | 

دوست دارم

 

تو يا شعر ...چه فرقي ميكند؟...

 

مهم همان احساسي است كه عشق تو را در قلبم تداعي ميكند.....

 

همان دلتنگي پاك و قشنگي كه موقع سرازير شدن كلمات به قلبم

 

  ,به ديدنم مي ايد و اجازه

 

نميدهند اشكهايم خواب راحتي داشته باشند.....

 

مهم همان دغدغه هاي هر روز است كه وادارم ميسازد

 

 تا نام تو را تكرار كنم و فردا و فرداها

 

از دريچه هاي روشن شعر و راز بنگرم........

 

شعرهايي كه غربت صادقانه و نجيبشان را ميپرستم

 

 و براي تنهاييشان در خلوت خود اشك

 

ميريزم......

+ نوشته شده در  جمعه نهم فروردین 1387ساعت 11:20  توسط رضا ب  | 

دلبري دارم

دلبري دارم كه از گل هم برايم بهتر است            صورتش از برگ گل نازكتر است  گفتمش دلبر كجايت را ببوسم بهتر است         گفت عاشق چشم داري هر كجا نازكتر است             انقدر بوسيدمش تا خسته شد           خسته از بوسيدن پيوسته شد             تا خواست لب به شكايت وا كند لب نهادم بر لبش تا بسته شد

                                            

 
+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم فروردین 1387ساعت 10:55  توسط رضا ب  | 

قلب شکسته

وقتی عشقت تنهات گذاشت نگران خودت

نباش که بعد از اون چیکار کنی

شرمنده دلت باش 

که بهت اعتماد کرده!

وقتی قلبت شکست خورد خورده هاشو

 یه گوشه ای نگه دار

درسته که هیچ وقت مثل اولش نمیشه

 اما

شاید بتونی تیکه های گم شده ی


یه قلب دیگه باشی....

 Click for Full Size View

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم فروردین 1387ساعت 10:48  توسط رضا ب  | 

مراحل عشق

عشـق مـيـان دو فـرد طــي چنـــدين مرحله متفاوت تكامل مي يـابد كه به مـنـظور بــقاي عشق هر كدام ازاين

 مراحل اهميت خاص خود را دارا ميباشد اين مراحل شامل:




مجذوب شدن، دلربايي، هوس (اشتياق مفرط)، صميميت و تعهد است:


1-- مرحله مجذوب شدن


واكنــش مـثـبـت نسـبت به يك شخص است كه خود به دو مرحله تقسيم بندي ميگردد:

 

ادامه مطب

 



 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه ششم فروردین 1387ساعت 22:39  توسط رضا ب  | 

من تو را دوست دارم ...

 

 

از که پنهان کنم این راز دل خسته ی خویش

 

                                          از بهاران که مرا رسوا کرد

 

                 از نسیمی که پیام آور توست

 

                                           از خدایی که خودش می داند

 

    عشق هستی تر از آنست که پنهان ماند

 

                از که پنهان کنم این راز دل خسته ی خویش

 

                               که همه می دانند من تو را دوست دارم

 

 

 
+ نوشته شده در  سه شنبه ششم فروردین 1387ساعت 1:36  توسط رضا ب  | 

شعر عاشقانه

 View Full Size Image
        کاشکی از چشام بخونی که به عشق تو اسیرم

 View Full Size Imageکاشکی از اشکام بدونی کهبدون تو می میرم

 View Full Size Imageای خدا چرا نگارم از دلم خبر نداره

 View Full Size Imageچرا عشق موندگارم قلبمو تنها می ذاره

 View Full Size Imageای خدا کاشکی بذاره دست پاکشو تو دستام

 View Full Size Imageای خدا کاشکی ببینه درده عشقو تو نفسهام.

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم فروردین 1387ساعت 1:32  توسط رضا ب  | 

یک خانه ی خراب

یک جاده آفتاب و یک نگاه منتظر

                                 یک جرعه از شراب و یک نگاه منتظر

اینجا غروب بوی تو را میدهد عجیب

                                 یک قطره اشک ناب و یک نگاه منتظر

یک بغض بی دلیل پس از رفتن غروب

                                 چشمان غرق خواب و یک نگاه منتظر

 یک جفت آیینه میان خانه ام شکست

                                     قلبی به رنگ آب و یک نگاه منتظر

 امشب ستاره های قلبم بی قرارو مست

                                    یک قطره ماهتاب و یک نگاه منتظر

 گویی کویر عاطفه مصداق زندگی است

                                هر لحظه یک سراب و یک نگاه منتظر

 چشمم به راه تا که خبر می دهد ز دوست

                                   یک خانه ی خراب و یک نگاه منتظر

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم فروردین 1387ساعت 15:14  توسط رضا ب  | 

خنده تلخ

هیچ کس ویــــرانیم را حس نکرد

                                      وسعت تنهـــاییم را حس نکرد

در میان خنده های تلخ من

                                           گریه پنهانیم را حس نکرد

در هجوم لحظه های بی کسی

                                   درد بی کس ماندنم را حس نکرد

آنکه با آغاز من مانوس بود

                                           لحظه پایانیم را حس نکرد

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم فروردین 1387ساعت 15:13  توسط رضا ب  | 

با تو

تنهاييم با تو،

 

 خشبختيم با تو،

 

مهربانيم با تو،

 

 سختی هايم با تو . . .

 

. . . . . . . . . . .

 

( چيپس با تو)

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم فروردین 1387ساعت 15:11  توسط رضا ب  |